شاهنامه فردوسی شاهنامه فردوسی که در حدود پنجاه هزار بیت دارد، شامل قسمتهای اساطیری و داستانهای تاریخی و ملی است. این اثر جاویدان بر اثر نفوذ شدیدی که میان طبقات مختلف ایرانیان یافت در همه ادوار تاریخی مورد توجه بود، چنانکه همه شاعران حماسه سرای ایرانی تا عهد اخیر تحت تاثیر آن بوده اند، بدین ترتیب فردوسی را زنده کننده مجدد و بزرگی دیرین ملت ایران و نگاهدارنده زبان، فرهنگ و ادبیات و هنر ایرانی و برگزیده جاویدان اتحاد ملی ایران باید دانست. فردوسی حدود چهار هزار بیت درباره پادشاهی انوشیروان سروده است که در این‌جا به بررسی اشعار وی پرداخته می‌شود: بر تخت نشستن انوشیروان و اندرز او به ایرانیان: پادشاهی انوشیروان چهل و هشت سال بود. انوشیروان پسر قباد چون به تخت نشست اندرزهایی به ایرانیان داد وگفت : جمله‌ هستی به فرمان خداست و … کسری مردم را به دادگری خود نوید داد و کشور را به چهار بخش تقسیم کرد و باژ را تقلیل داد و آن را در سه قسط وصول کرد. شاهان،‌ به ویژه شاه چین و هند که آوازه‌ او را شنیدند باژ را پذیرفتند و فرستادگانی به درگاهش گسیل داشتند. انوشیروان آنگاه به اطراف و اکناف کشور خود سفر کرد و به گرگان و خراسان و آمل رفت و به کوهی رسید که جای فریدون بود، و در آنجا بود که آگاه شد ترکان چه ستمهایی به مردم روا می دارند سپس فرمان داد تا دیواری عظیم بنا کردند و راه ترکان را بستند. آنگاه به هندوستان رفت و مورد استقبال گرم قرار گرفت و از آنجا به سرکوبی بلوچان و گیلانیان- پرداخت و از آنجا به پایتخت خویش (‌مداین ) مراجعت کرد. چو کسری نشست از بر تخت عاج به سر بر نهاد آن دل افروز تاج بزرگان گیتی شدند انجمن چو بنشست سالار با رایزن سر نامداران زبان برگشاد ز دادار نیکی دهش کرد یاد چنین گفت کز کردگار سپهر دل ما پر از آفرین باد و مهر کزویست نیک و بد وکام و نام ازو مستمندیم ، ازو شادکام به فرمان او ابد از چرخ خور ازویست فر و بدویست زور ز رای و ز پیمان او نگذریم نفس جز به فرمان او نشمریم به تخت مهی بر هر آنکس که داد کند، در جهان باشد از داد شاد هر آنکس که اندیشه ‌بد کند به فرجام بد تا تن خود کند از اندیشه‌ دل کس آگاه نیست بدین تنگی اندر مرا راه نیست ز ما هر چه پرسید پاسخ دهیم به پاسخ همی رای فرخ نهیم اگر پادشا را بود پیشه داد شود بیگمان هر کسی از داد شاد از امروز کاری به فردا ممان چه دانی که فردا چه گردد زمان گلستان که امروز باشد ببار تو فردا چتی گل نیاید به کار بدانگه که یابی تنت زورمند زبیماری اندیش و درد و گزند پس زندگی یاد کن روز مرگ چنانیم با مرگ چون باد و برگ هـر آنـکه کـه در کـار سـستی کنی هـمی رای ناتنـدرستـی کـنــد چه چیره شود بر دل مرد رشک یکی درمندی بود بی پزشک وگر بر خرد چیره گردد هوا نخواهد به دیوانگی بر گوا دگر مرد بیکار و بسیار کوی نماندش نزد کسی آبروی به کژی ترا راه تاریکتر سوی راستی راه باریکتر به کاری که تو پیشدستی کنی بد آید که کندی و سستی کنی اگر جفت گردد زبان با دروغ نگیرد ز تخت سپهری فروغ سخن گفتن کژ ز بیچارگیست به بیچارگان بر بباید گریست چو برخیزد از خواب شاه از نخست ز دشمن بود ایمن و تندرست خردمند و از خوردنی بینیاز ز دشمن بود ایمن و تندرست اگر شاه با داد و بخشایشست جهان پر ز خوبی و آرایشست وگر کژی آرد به رای اندرون کبستش بود خوردن و آب خون هر آنکس که هست اندرین انجمن شنید این برآورده آواز من بدانید و سرتاسر آگه بوید همه ساله با بخت همره بوید که ما تاجداران بسی دیده ایم به داد وخرد راه بگزیده ایم ولیکن ز دستور باید شنید بد و نیک بی او نیاید پدید هر آنکس که آید بدین بارگاه به بایسته کاری به بیگانه و گاه نباشم ز دستور همداستان که برمن بپوشد چنین داستان به درگاه بر کارداران من ز لشکر نبرده سواران من چو روزی بریشان نداریم تنگ نگه کرد باید به نام و به ننگ همه مردمی باید و راستی نباید به داد اندرون کاستی هر آنکس که باشد ز ایرانیان ببندد بدین بارگه بر میان بیابد ز ما گنج و گفتار نرم چو باشد پرستنده با رای و شرم چو بیداد گیرد کسی زیردست نباشد خردمند و ایزدپرست مکافات یابد بدان بد که کرد نباید غم ناجوانمرد خورد شما دل به فرمان یزدان پاک بدارید و از ما مدارید باک که اویست بر پادشا پادشا جهاندار و پیروز و فرمانروا فروزنده تاج خورشید و ماه نماینده ما را سوی داد راه جهاندار و بر داوران داورست از اندیشه هر کسی برترست زمان و زمین آفرید و سپهر بیاراست جان و دل ما به مهر نگهدار تاجست و تخت بلند ترا بر پرستش بود یارمند شما را دل از مهر ما برفروخت دل وچشم دشمن به فرمان بدوخت همه تندرستی به فرمان اوست همه نیکوی زیر پیمان اوست ز خاشاک تا هفت چرخ بلند همان آتش و آب و خاک نژند به هستی یزدان گوایی دهند روان ترا آشنایی دهند ستایش همه زیر فرمان اوست پرستش همه زیر پیمان اوست چو نوشیروان این سخن برگرفت جهانی ازو مانده اندر شگفت همه یکسر از جای برخاستند برو آفرینی تو آراستند شهنشاه دانندگان را بخواند سخنهای گیتی سراسر براند جهان را ببخشید بر چهار بهر وزو نامزد کرد آباد شهر نخستین خراسان ازان یاد کرد دل نامداران بدو شاد کرد دگر بهره زو بد قم و اصفهان نهاد بزرگان و جای مهان وزان بهره ای آذرآبادگان که بخشش نهادند آزادگان وز آرمینه تا در اردبیل بپیمود دانا بر و بوم گیل سوم پارس و اهواز و مرز خزر ز خاور ورا بود تا باختر چهارم عراق آمد و بوم روم چنین پادشاهی و آباد بوم وزین مرزها هر که درویش بود نیازش به رنج تن خویش بود ببخشید آگنده گنجی برین جهانی برو خواندند آفرین زشاهان هر آنکس که بد پیش ازوی اگر کم بدش جاه اگر بیش از وی بجستند بهره ز کشت و درود نرسته ست کس پیش ازین نابسود سه یک بود یا چاریک بهر شاه قباد آمد و ده یک آورد راه ز ده یک بر آن بد که کمتر کند بکوشد که کهتر چو مهتر کند زمانه ندادش بر آن درنگ به دریا بس ایمن مشو از نهنگ چوکسری نشست از بر تخت عاج ببخشید بر جای ده یک خراج شدند انجمن بخردان و ردان بزرگان و بیدار دل موبدان همه پادشاهی شدند انجمن زمین را ببخشید و بر زد رسن گزیتی نهادند بر یک درم گر ایدونکه دهقان نگردد دژم کسی را کجا تخم یا چارپای به هنگام ورزش نبودی به جای ز گنج شهنشاه برداشتی زکشتن زمین خوار نگذاشتی به ناکسته اندر نبودی سخن پراگنده شد رسمهای کهن گزیت رز بارور شش درم به خرمستان بر همین زد رقم ز زیتون و از گوز و هر میوه دار که در مهرگان شاخ بودی ببار ز ده بن، درم، یک رسیدی به گنج نبودی جزین تا سر سال رنج وزان خوردنیهای خرداد ماه نکردی به بار اندرون کس نگاه کسی کش درم بود و دهقان نبود دیدی غم و رنج کشت و درود براندازه از ده درم تا چهار به سالی ازو بستدی کاردار کسی بر کدیور نکردی ستم به سالی به سه بهر بود این درم گزارنده بردی به دیوان شاه ازین باژ بهری به هر چار ماه دبیر و پرستنده شهریار نبودی به دیوان کسی بی شمار گزیت و خراج آنچه بد نام برد به سه روزنامه به موبد سپرد یکی آنکه بر دست گنجور بود نگهبان آن نامه دستور بود دگر تا فرستد به هر کشوری به هر کارداری و هر مهتری سدیگر که نزدیک موبد برد گزیت سر و باها بشمرد به فرمان او بود کاری که بود ز باژ و خراج و ز کشت و درود پراکنده کارآگهان در جهان که تا نیک و بد زو نماند نهان همه روی گیتی پر از داد کرد به هر جای ویرانی آباد کرد رسیدن منذر نزد انوشیروان و دادخواهی او از بیداد قیصر روم: هنگامی که انوشیروان از گیلان بسوی مداین می آمد در راه نعمان بن منذر از دست قیصر روم به او پناه آورد و انوشیروان سی هزار نفر سپاهی به منذر داد و به نبرد با قیصر فرستاد، و خود نیز لشکری به روم برد و در آنجا به فتوحاتی دست پیدا کرد. سپس رهسپار انطاکیه گشت و او را به حدی از این شهر خوش آمد که فرمان داد شهری بنام زیب خسرو همانند انطاکیه بسازند. قیصر که از پیشرفت انوشیروان در روم متوحش شده بود، فرستادگان نزد انوشیروان فرستاد و باژ پذیرفت. ز گیلان به راه مداین کشید شمار و کران سپه را ندید به ره بر یکی لشکری بیکران پدید آمد از دور نیزه وران سواری بیامد بکردار گرد کزان لشکر گشتن بد پایمرد پیاده شد از اسپ، بگشاد لب چنین گفت کاین منذرست از عرب چو منذر بیامد به نزدیک شاه هه مهتران برگشادند راه بپرسید ازو شاه و شادی نمود ز دیدار او روشنایی فزود جهاندیده منذر زبان برگشاد ز روم و ز قیصر همی کرد یاد بدو گفت اگر شاه ایران تویی نگهدار و پشت دلیران تویی چرا رومیان شهریاری کنند به دشت سواران سواری کنند وگر شاه،‌ بر تخت،‌ قیصر بود سزد گر سرافراز بی سر بود چو دستور باشد گرانمایه شاه نبیند چو ما نیز فریاد خواه سواران دشتی ز رومی سوار به آیند در کوشش و کارزار ز گفتار منذر برآشفت شاه که قیصر همی برفرازد کلاه ز لشکر زبان آوری برگزید که گفتار قیصر بداند شنید بدو گفت از ایدر برو تا به روم میاسای هیچ اندر آباد بوم به قیصر بگوی از نداری خرد ز رای تو مغز تو کیفر برد اگر شیر جنگی بتازد به گور کنامش کند گور و هم آب شور ز منذر تو گر دادیای بست که او را نشست از بر کرکسست چپ خویش پیدا کن از دست راست چو پیدا کنی مرز جویی رواست چو بخشنده بوم و کشور منم به گیتی سرافراز و مهتر منم هم آن کنم کار کز من سزد نمانم که بادی برو بر وزد چو با تازیان دست یازی به کین یکی در نهان خویشتن را ببین و دیگر که آن پادشاهی مراست در گاو تا برج ماهی مراست اگر من سپاهی فرستم به روم ترا تیغ پولاد گردد چو موم فرستاده از پیش نوشیروان بیامد بکردار باد دمان بر قیصر آمد پیامش بداد بپیچید بیمایه قیصر ز داد نداد ایچ پاسخ ورا جز فریب همی دور دید از بلندی نشیب چنین گفت کز منذر کم خرد سخن باور آن کن که اندر خورد اگر خیره منذر بنالد همی برینگونه بر بد ببالد همی گر ایدونکه از دشت نیزه وران ببالد کسی از کران تا کران زمین آنکه بالاست پهنا کنم وزان دشت بی آب دریا کنم فرستاده بشنید و آمد چو گرد سخنهای قیصر همه یاد کنم برآشفت کسری به دستور گفت که با مغز قیصر خرد نیست جفت من او را نمایم که فرمان کراست جهان جستن وجنگ وپیمان کراست ز بیشی و از گردن افراختن وزان کوشش وغارت و تاختن پشیمانی افزون خورد زانکه هست به شب زیر آتش کند هر دو دست بفرمود تا در دمیدند نای سپاه اندر آمد ز هر سو به جای ز درگاه برخاست آوای کوس زمین قیرگون شد هوا آبنوس گزین کرد ازان لشر نامدار سواران شمشیر زن سی هزار به منذر سپرد آن سپاه گران بفرمود کز دشت نیزه وران سپاهی بر از جنگجویان به روم که آتش برآرند ازان مرز و بوم که هر چند من شهریاری نوام بدین کینه بر نامداری نوام ز روم و ز رومی مدار ایچ باک چه رومی برمن چه یک مشت خاک فرستاده ای را کنون چربگوی از ایران فرستیم نزدیک اوی مگر خود نیایدت ازین پس گزند به قیصر بود روم ما را پسند سپس انوشیروان نامه ای به قیصر روم نگاشت و قیصر نیز بدو پاسخ داد: نویسنده ای خواست از بارگاه به قیصر یکی نامه فرمود شاه ز نوشیروان شاه فرخ نژاد جهانگیر و زنده کن کیقباد به نزدیک قیصر سرافراز روم نگهبان آن مرز و آباد بود سر نامه کرد آفرین از نخست گرانمایگی جز به یزدان نجست خداوند گردنده خورشید و ماه کزویست پیروزی و دستگاه که بیرون شد از رای گردان سپهر اگر جنگ جوید اگر داد مهر تو گر قیصر روم و گر مهتری مکن هیچ با تازیان داوری وگر میش گیری ز چنگال گرگ تو دانی کزو رنج بینی بزرگ و گر سوی منذر فرستی سپاه نمانم به تو لشکر وتاج و گاه اگر زیر دستی شود برمنش به شمشیر یابد ز ما سرزنش تو زان مرز یک رش منه پیش پای چو خواهی که پیمان بماند به جای اگر بگذری زین سخن بگذرم سر و گه تو زیر پی بسپرم درود از خداوند دیهیم و زور بدان کو نجوید به بیداد شور نهادند بر نامه بر مهر شاه سواری گزیدند از آن بارگاه چناچون ببایست چیره زبان جهاندیده و گرد و روشن روان فرستاده با نامه‌شهریار بیامد بر قیصر نامدار برو آفرین کرد و نامه بداد همه رای کسری بدو کرد یاد سخنهاش بشنید و نامه بخواند بپیچید و اندر شگفتی بماند ز گفتار کسری سرافراز مرد برو پر ز چین کرد و رخساره زرد نویسنده ای خواند و پاسخ نبشت پدیدار کرد اندرو خوب و زشت سر نامه چون گشت مشکین زقار نخست آفرین کرد بر کردگار نگارنده بر کشیده سپهر کزویست پرخاش و آرام و مهر به گیتی یکی را کند تا جور وزو به یکی پیش او با کمر اگر خود سپهر روان زیر تست سر مشتری زیر شمشیر تست به دیوان نگه کن که رومی نژاد به تخم کیان باژ هرگز نداد تو گر شهریاری نهمن کهترم همان با سر و افسر و کشورم چه باید پذیرفت چدین فسوس ز بیم پی پیل و آوای کوس بخواهم کنون از شما باژ و ساو که دارد به پرخاش با روم تاو سکندر شنیدی به ایران چه کرد ز ما بود آن شاه آزاد مرد نهفته نشد تیغ اسکندری چه سازی به ما بر چنین داوری به تاراج برند یک چند چیز گذشت آن ستم بر نگیریم نیز ز دشت سواران نیزه وران برآریم گرد از کران تا کران نه خورشید نوشیروان آفرید وگر بستد از چرخ گردان کلید که کس را نخواند مهی از مهان همه کام خود یابد اندر جهان فرستاده را هیچ پاسخ نداد ز تندی کسری نیامدش یاد چو مهر از بر نامه بنهاد گفت که با من مسیح و چلیپاست جفت فرستاده با او نزد هیچ دم دژم دید پاسخ، بیامد دژم بیامد بر شاه ایران چو گرد سخنهای قیصر همه یاد کرد پس از آن انوشیروان درصدد جنگ با قیصر روم برآمد و بدان سوی لشکر کشید: چو برخواند آن نامه را شهریار برآشفت با گردش روزگار همه موبدان و ردان را بخواند وزان نامه چندی سخنها براند سه روز اندران بود با رایزن چه با پهلوانان لشکر شکن چهارم بر آن راست شد رای شاه که آرد سوی جنگ قیصر سپاه برآمد ز در ناله گاودم خروشیدن کوس و رویینه خم به آرامش اندر نبودش درنگ همی از پی راستی جست جنگ سپه برگفت و بنه برنهاد ز یزدان نیکیدهش کرد یاد یکی گرد بر شد که گفتی سپهر به دریای قیر اندر اندود چهر بپوشید روی زمین را به نعل هوا یکسر از پرنیان گشت لعل نبد بر زمین پشه را جایگاه نه اندر هوا باد را ماند راه ز جوش سواران و از گرد پیل زمین شد بکردار دریای نیل جهاندار با کاویانی درفش همی رفت با تاج و زرینه کفش همی برشد آوازشان تا دو میل به پیش سپاه اندرون کوس و پیل پس پشت و پیش اندر آزادگان بشد تیز تا آذرآبادگان چو چشمش برآمد به آذرگشسپ پیاده شد از دور و بگذشت اسپ ز دستور پاکیزه برسم بجست دو رخ را به آب دو دیده بشست نوان اندر آمد به آتشکده نهادند گاهی به زر آزده نهاده بدو نامه زند و است به آواز برخواند موبد درست رد و هیربد پیش غلطان به خاک همه دامن قطره ها کرده چاک بزرگان همه گوهر افشاندند به زمزم همه آفرین خواندند چو نزدیکتر شد ستایش گرفت جهان آفرین را نیایش گرفت وزو خواست پیروزی و دستگاه نمودن دلش را سوی داد راه پرستندگان را ببخشید چیز به جایی که درویش دیدند نیز یکی خیمه زد پیش آتشکده کشیدند لشکر ز هر سوی رده دبیر خردمند را پیش خواند سخنهای بایسته چندی براند یکی نامه فرمود با آفرین سوی مرزبانان ایران زمین که ترسنده باشید و بیدار جهان را ز دشمن نگهدار بید کنارنگ با پهلوان هر که هست همه داد جویید با زیر دست بدارید چندانکه باید سپاه بدان تا نیابد بداندیش راه درفش مرا تا نبیند کسی نباید که ایمن بخسپد بسی از آتشکده چون بشد سوی روم پراکنده شد زو خبر گرد بوم به پیش آمد آنکس که فرمان گزید ز گردان بر و بوم شد ناپدید جهانجوی با هدیه و با نثار فراوان بیامد بر شهریار به هر بوم و بر کو فرود آمدی ز هر سو پیام و درود آمدی ز گیتی به هر سو لشکر کشید جز از بزم و نه چیر چیزی ندید چنان بد که هر شب زگردان هزار به بزم آمدندی بر شهریار چو نزدیک شد رزم را ساز کرد سپه را درم دادن آغاز کرد سپهبدش شیروی بهرام بود که در جنگ با رای و آرام بود چپ لشکرش را به فرهاد داد بسی پندها بر دلش کرد یاد چو استاد برزین ابر میمنه گشسپ جهانجوی پیش بنه به قلب اندرون بود مهران به پای که بر کینه گه داشتی دل به جای ز لشکر جهاندیدگان را بخواند بسی پند و اندز نیکو براند طلایه به هرمزد خراد داد روان دلش را خرد یاد داد به هر سو برقتند کارآگهان بدان تا نماند سخن در نهان چنین گفت کای لشکر بیکرن ز پرمایگان و ز گندآوران اگر یک تن از راه من بگذرید دم خویش بی رای من بشمرید به درویش مردم رسانید رنج وگر بر بزگان که دارند گنج، وگر کشتمندی بکوبد به پای وگر پیش لشکر بجنبد ز جای، گر آهنگ بر میوه داری کنید وگر ناپسندیده کاری کنید، به یزدان که او داد دیهیم و زور خداوند بهرام و کیوان و هور که در دم میانش ببرم به تیغ و گر چون ستاره شود زیر میغ به پیش سپه بر طلایه منم جهانجوی در قلب مایه منم نگهبان پیل و سپاه و بنه گهی بر چپم گاه بر میمنه به خشکی روم گر به دریای آب نجویم به رزم اندر آرام و خواب منادیگری نام او شیرزاد گرفت آن سخنهای کسری به یاد بیامد دمان گرد لشکر بگشت به هر خیمه و خرگهی بر گذشت خروشید کای بیکرانه سپاه چنینست فرمان بیدار شاه که گر جز به داد و به مهر و خرد کسی سوی خاک سیه بنگرد بر آن تیره خاکش بریزند خون چو آید ز فرمان یزدان برون به پند منادی نشد شاه رام به روز سپید و شب تیره فام همی گرد لشکر بگشتی به راه همی داشتی نیک و بد را نگاه ز کار جهان آگهی داشتی بد و نیک را خوار نگذاشتی ز لشکر کسی کو بمردی به راه ورا دخمه کردی بدان جایگاه وگر باز ماندی ازو سیم و زر کمان و کمند و کلاه و کمر بد و نیک با مرده بودی به خاک نبودی جدا چیز ازو در مغاک جهانی بدو مانده اندر شگفت که نوشیروان آن بزرگی گرفت به هر جایگاهی که جنگ آمدی ورا رای هوش و درنگ آمدی فرستاده ای خواستی راستگوی که رفتی بر دشمن چاره جوی اگر یافتندی سوی داد راه نکردس ستم آن خردمند شاه انوشزاد و شورش او پس از صلح با قیصر روم، انوشیروان به شام و اردن رفت و در آنجا شایع شد که در گذشته است، و در نتیجه فرزندش انوشزاد که از همسر مسیحی وی بود در جندی شاپور سر به شورش برداشت. انوشیروان به مرزبانان مداین نامه ای نوشت، تا به نبرد با انوشزاد بپردازند و در نتیجه انوشزاد سرکوب و سپس در بند و اسیر گردید و در نهایت کشته شد. جهاندار کسری چو خورشید بود جهان را ازو بیم و امید بود بدینسان رود آفتاب سپهر به یک دست شمشیر و یک دست مهر نه بخشایش آرد به هنگام خشم نه خشم آیدش گاه بخشش به چشم چنین بود آن شاه خسرو نژاد بیاراسته بد جهان را به داد اگر شاه دیدی اگر زیردست و گر پاکدل مرد یزدانپرست چنان دان که چاره نباشد ز جفت ز پوشیدن و خورد و جای نهفت اگر پارسا باشد و رایزن یکی گنج باشد پراگنده زن بویژه که باشد به بالا بلند فروه هشته تا پای مشکین کمند خردمند و با دانش و رای و شرم سخن گفتن خوب و آوای نرم بدینسان زنی داشت پرمایه شاه به بالای سرو و به دیدار ماه به دین مسیحا بد آن ماهروی ز دیدار او شهر پر گفتگوی یکی کودک آمدش خورشید چهر ز ناهید تابنده تر بر سپهر ورا نامور خواندی نوشزاد نجستی بر آن خوبرخ تند باد بباید بر سان سرو سهی هنرمند و زیبای شاهنشهی چو دوزخ بدانست و راه بهشت عزیر و مسیح و ره زردهشت نیامد همی زند و استش درست دو رخ را به آب مسیحا بشست ز دین پدر کیش مادر گرفت زمانه بدو مانده اندر شگفت چنان تنگدل گشت ازو شهریار که از گل نیامد جز از خار بار در کاخ و فرخنده ایوان اوی ببستند و کردند زندان اوی نشستنگهش گندشاپور بود ز ایران و نزد پدر دور بود بسی بسته و پرگزندان بدند بدین شهر با او به زندان بدند بدانگه که باز آمد از روم شاه بنالید ازان جنبش و رنج راه چنان شد ز سستی که از تن بماند ز رنج تن از بار دادن بماند کسی برد زی نوشزاد آگهی که تیره شد آن فر شاهنشهی جهاندار بیدار کسری بمرد زمانه زمین دیگری را سپرد ز مرگ پدر شاد شد نوشزاد که هرگز ورا نام نوشی مباد کسی کو به مرگ شه دادگر شود شادمان، تیره دارد گهر بدین داستان زد یکی مرد پیر که گر شادی از مرگ من، تو ممیر چودانی که ازمرگ خودچاره نیست چه از پیش باشد ، چه پستر ، یکیست ز مرگ، آن نباشد روان کاسته که با ایزدش کار پیراسته پسر کو زراه پدر بگذرد ستمکاره خوانیمش و کم خرد اگر تخم حنظل بود تر و خشک نشاید که بار آورد بوی مشک چرا گشت باید همی زان سرشت که پالیزبانش به آغاز کشت اگر میل دارد کسی سوی خاک ببرد ز خورشید و از آب پاک، نه زو بار باید که ماند نه برگ ز خاکش بود زندگانی و مرگ سپس شرح بیمار شدن انوشیروان می آید و فتنه ای که بدنبال آن نوشزاد بر پا کرد: یکی داستان کردم از نوشزاد نگر تا نپیچی سر از راه داد اگر چرخ را هیچ بدری بدی همانا که بدریش کسری بدی پسر سر چرا پیچد از راهاوی نشست کیی جوید و گاه اوی ز من بشنو این داستان سر به سر بگویم ترا ای پسر در به در چو گتفار دهقان بیاراستم بدین خویشتن را نشان خواست که ماند ز من یادگاری چنین برو آفرین کو کند آفرین پس از مرگ بر من که گوینده ام بدین، نام جاوید جوینده ام چنین گفت گوینده پارسی که بگذشت سال از برش چارسی که هر کس که بر پادشا دشمنست نه مردم نژادست کهرمنست هم از نوشزاد آمد این داستان که یاد آمد از گفته باستان چو بشنید فرزند کسری که تخت بپردخت ازان خسروانی درخت در کاخ بگشاد فرزند شاه برو انجمن شد ز هر سو سپاه کسی کو ز بندخرد جسته بود به زندان نوشیروان بسته بود، ز دیوانگان بندها برگرفت همه شهر زو دست بر سر گرفت به شهر اندرون هر که ترسا بدند اگر جاثلیق ار سکوبا بدند بسی انجمن کرد بر خویشتن سواران گردنکش و تیغزن همی داد مادر و را خواسته که از شاه بد گنجش آراسته فراز آمدنش تنی سی هزار همه نامدار از در کارزا همه شهرهایی که بد گرد اوی گرفت و برآمد ازو گفت و گوی یکی نامه بنوشت نزدیک خویش به قیصر ازان رای تاریک خویش به برخیز شاها که مهتر تویی هماواز و همکیش و قیصر تویی همه شهر ایران ترا شد چو روم چه ایران و آذر چه آباد بوم پدر مرد ازان پس که بیمار شد سر بخت برگشته بیدار شد خبر زین به شهر مداین رسید که آمد ز فرزند کسری پدید نگهبان مرز مداین ز راه سواری برافکند نزدیک شاه سخن هر چه بشنید با او بگفت چنان کآگهی بود اندر نهفت فرستاده بر سان آب روان بیامد به نزدیک نوشیروان بگفت آنچه بشنید و نامه بداد سخنها که پیدا شد از نوشزاد ازو شاه بشنید و نامه بخواند می گشت ازان کار و خیره بماد جهاندار با موبد سرفراز نشست و سخن گفت چندی به راز چو گشت این سخن بر دلش جایگیر بفرمود تا پیش او شد دبیر پس از آگاهی یافتن از فتنه نوشزاد، انوشیروان نامه ای به رام برزین نگهبان مرز مداین می نویسد مبنی بر اینکه نوشزاد را سرکوب و اسیر نماید: یکی نامه بنوشت پر داغ و درد پرآژنگ رخ، لب پر از باد سرد نخستین بر آن آفرین گسترید که چرخ و زمان و زمین آفرید نگارنده هور و کیوان و ماه فرزونده‌فر و دیهیم و گاه ز خاشاک ناچیز تا شیر و پیل ز گرد پی مورد تا رود نیل گر از خاک و بر چرخ گردان روند همه زیر فرمان یزدان روند نه فرمان او را کرانه پدید نه زو پادشاهی بخواهد برید بدانستم این نامه ناپسند که آمد ز فرزند چندین گزند وزان پر گناهان زندان شکن که کشتند با نوشزاد انجمن چنین روز اگر چشم دارد کسی سزد گر به گیتی نماند بسی که جز مرگ را کس ز مادر نزاد ز کسری برآغاز تا نوشزاد سر پشه و مور تا پیل و کرگ رها نیست از چنگ و منقار مرگ زمین گر گشاده کند راز خویش نماید سرانجام و آغاز خویش کنارش پر از تاجداران بود برش پر ز خون سواران بود پر از مرد دانا بود دامنش پر از خوبرخ چاک پیراهن چه افسر نهی بر سرت بر، چه ترگ برو بگذرد پر و پیکان مرگ سخن آنکه ، ایدر نماند کسی به مرگ پسر شاد نبود بسی گروهی که یارند با نوشزاد که جز مرگ کسری نگیرند یاد اگر خود گذر یابد از روز بد به مرگ کسان شاد باشد سزد و دیگر که از مرگ شاهان داد نگیرد کسی یاد جز بدنژاد سرنوشزاد ار ز ما بازگشت چنین دیو با او هماواز گشت نباشد برو پایدا این سخن برافروخت چون خواست آمد به بن نبایست کو نزد ما پایگاه بدین آگهی، خیره کردی تباه اگر تخت گشتی ز کسری تهی همو بود زیبایی شاهنشهی چنین بود خود در خور کیش اوی سزاوار جان بداندیش اوی ازین بر دل اندیشه و باک نیست اگر کیش فرزند ما پاک نیست وزان خواسته کو تبه کرد نیز همی بر دل ما نسنجد به چیز هرآنکس که با او به هم ساختند وز آزرم ما دل بپرداختند بداندیش و بدکار و بدگوهرند بدین زیردستی نه اندرخورند ازین دست خوارست بر ما سخن زکردار ایشان تو دل بد مکن مرا تری و باک از جهان داورست که از دانش برتران برترست مبادا که شد جان ما ناسپاس به نزدیک یزدان نیکیشنان مرا داد پیروزی و فرهی فزونی و دیهیم شاهنشهی سزای دهش گر نیایش بدی مر بر فزونی فزایش بدی نه از پشت من رفت یک قطره آب به جای دگر یافت آرام و خواب چو بیدار شد دشمن آمد مرا بترسم که رنج تن آمد مرا اگر گاه خشم از جهاندار نیست مرا از چنین کار تیمار نیست هم آنکس که با او شدند انجمن همه زار و خوارند بر چشم من وزان نامه کز قیصر آمد بدوی مرا آب تیره درآید به جوی ازان کو هم آواز و هم کیش اوست گمانم که قیصر به تن خویش اوست کسی را که کوتاه باشد خرد ز دین نیاگان خود بگذرد پسر آن بود به که دین پدر بگیرد نیازد به کین پدر گر این بیخرد سربپیچد ز داد به دشنام او لب نباید گشاد که دشنام او ویژه دشنام ماست که او از پی و خون و اندام ماست تو لشکر بیارای و برساز جنگ مدارا کن اندر میان و درنگ ورایدونکه تنگ اندر آید سخن به جنگ آید او، هیچ ندی مکن گرفتنش بهتر ز کشتن بود مگزش از گنه بازگشتن بود به آبی کزو سرو آزاد رست سزد گر نباید بدو خاک شست وگر خوار گیرد تن ارجمند به پستی نهد روی سرو بلند سرش برگراید ز بالین ناز مدار ایچ ازو گرز و شمشیر باز گرامی که خواری کند آرزوی نشاید جدا کردن او را ز خوی یکی ارجمندی بود گشته خوار چو با شاه گیتی کند کارزار تو از کشتن او مدار ایچ باک چو خون سر خویش جوید به خاک سوی کیش قیصر شتابد همی ز دیهیم ما سر بتابد همی عزیزی بود، خوار و زار و نژند گزیده تباهی ز چرخ بلند بدین داستان زد یکی مهرنوش پرستار با هوش و پشمینه پوش که هر گو به مرگ پدر گشت شاد ورا رامش و زندگانی مباد تواز تیرگی روشنایی مجوی که با آتش آب اندر آری به جوی نه آسانی دید بی رنج کس نهاد زمانه برینست و بس تو با چرخ گردان مکن دوستی که گه مغز یابی و گه پوستی چه جویی زگلنار او رنگ و بوی بخواهد ربودن چو بنمود روی بدانگه بود رنج و بیم و گزند که گردون گردان برآرد بلند سپاهی که هستند با نوشزاد کجا سرد بپیچند چندی ز داد تو آن را جز از باد و بازی مدان گزاف جهان باین درازی مدان هر آنکس که ترساست از لشکرش همی از پی کیش پیچید سرش چنینست کیش مسیحا که دم زنی تیز، گردد کسی زان دژم نه بر رای و راه مسیحا بود به فرجام خصمش چلیپا بود و دیگر که اند از پراگندگان بدآموز و بدخوان و کاوندگان ازیشان یکی را به دل ترس نیست دم باد با رای ایشان یکیست به جنگ ار گرفته شود نوشزاد برو زین سخنها مکن هیچ یاد نباید که آزاد یابد تنش شود رخنه از زخم پیراهنش که پوشیده رویان او در نهان سرآرند بر خویشتن بر جهان هم ایوان او به که زندان اوی بود، وانکه بردند فرمان اوی در گنج یکسر بور در مبند وگرچه چنین خوار گشت ارجمند ز پوشیدنیها و از خوردنی وز افکندنی هم ز گستردنی برو هیچ تنگی نباید به چیز جز این آن سخنها نیزد بنیز وزان مرزبانان ایرانیان هر آنکس که بستند با او میان چو پیروز گردی مپیچان سخن میانشانبه خنجر به دو نیم کن که هر کس که او دشمن پادشاست به کام نهنگش سپاری رواست جز او هر که با ما دل دشمنند ز تخم جفا پیشه آهرمنند ز ما نیکوییها نگیرند یاد ترا آزمایش بس از نوشزاد همه پیش از این پاسبانان بدند ز بادافره ما هراسان بدند ز نظاره هر کس که دشنام داد زبانش بجنبید بر نوشزاد بدان ویژه دشنامها خواستند به هنگام بد کینه آراستند مباش اندرین نیز همداستان که بدخواه راند چنین داستان گر او بیهنر شد هم از پشت ماست دل ما برین راستی برگواست زبان کسی کو به بد کرد یاد، وزو بود بیداد بر نوشزاد، همه داغ کن بر سر انجمن مبادش زبان و مبادش دهن کسی کو بجوید هم کارزار که تا پست گردد تن شهریار به کار آورد کژی و دشمنی بداندیشی و کیش آهرمنی بدین پادشاهی نباشد رواست که اودشمن نامور پادشاست نهادند بر نامه بر مهر شاه فرستاده برگشت پویان به راه و انوشزاد طی نبرد با رام برزین کشته می شود: چو از ره سوی رام برین رسید بگفت آنچه از شاه کسری شنید چو این گفته شد نامه او را بداد به فرمان که فرمود با نوشزا سپه کردن و جنگ را ساختن وز آزرم او مغز پرداختن چو آن نامه برخواند مرد کهن شنید از فرستاده چندی سخن بدانگه که خیزد خروش خروس ز درگاه برخاست آوای کوس سپاهی بزرگ از مداین برفت بشد رام برزین سوی جنگ تفت پس آگاهی آمد سوی نوشزاد سپاه انجمن کرد و روزی بداد همه جاثلیقان و بطریق روم که بودند در مرز آباد بوم سپهدار شماس پیش اندرون سپاهی همه دست شسته به خون برآمد خروش از در نوشزاد بجنبید لشکر چو دریا ز باد به هامون کشیدند یکسر ز شهر پر از جنگ سر، دل پر از کین و زهر چو گرد سواران و جوش سران بزد نای رویین و صف برکشید ز گرد سواران و جوش سران گراییدن گرزهای گران دل سنگ خارا همی بردرید کسی روی خورشید تابان ندید به قلب سپاه اندرون نوشزاد یکی ترگ رومی به سر بر نهاد سپاهی پر از جاثلیقان روم که پیدا نبد از پی اسپ بوم توگفتی مگرخاک جوشان شده ست هوا بر سر او خروشان شده ست زره دار گردی بیامد دلیر کجا نام او بود پیروز شیر خروشید کای مامور نوشزاد سرت را که پیچید خیره ز داد مکن رزم با لشکر شهریار که گردی پشیمان ازین کارزار بگشتی ز دین کیومرثی هم از راه هوشنگ و طهمورثی مسیح فریبنده خود کشته شد چو از دین یزدان سرش گشته شد ز دین آوران دین آنکس مجوی که او کار خود را ندانست روی اگر فر یزدان بدو تافتی جهودی برو دست کی یافتی پدرت آن جهاندار آزاد مرد شنیدی که با روم و قیصر چه کرد توبا او کنون جنگ سازی همی سرت بآسمان برفرازی همی بدین چهر چون ماه و این فر و برز بدین شاخ و این یال واین دست و گرز نبینم خرد هیچ نزدیک تو چنین خیره شد جان تاریک تو پدر زنده و پور جویای گاه چگونه بود نیست آیین و راه گر او بگذرد تاج نام و نژاد کنون رزم او جستن از تو خطاست دریغ این سر وتاج و نام و نژاد که اکنون همی دادخواهی به باد تو با شاه کسری بسنده نه ای اگر شیر و پیل دمنده نهای چو دست وعنان توای شهریار بر ایوان شاهان ندیدم نگار چو پای و رکاب و بر و بال تو چنین شورش جنگ و کوپال تو نگارنده چونین نگای ندید زمانه چو تو شهریاری ندید بدین کودی جان کسری مسوز مکن تیره این تاج گیتیفروز که هر چند فرزند دشمن بود چو شد کشته بابش به شیون بود پیاده شو از شاه زنهار خواه به خاک افکن این گرز و رومی کلاه اگر دور از ایدر یکی باد سرد نشاند به روی تو بر تیره گرد، دل شهریار از تو بریان شود ز روی تو خورشید گریان شود به گیتی همه تخم زفتی مکار ستیره نه خوب آید از شهریار گر از رای من سر به یک سو بری به تندی گرایی و گندآوری بسی پند پیروز یاد آیدت سخنهای بدگوی باد آیدت چنین داد پاسخ ورا نوشزاد که ای پیر فرتوت سر پر ز باد ز لشکر چو من زینهاری مخواه سرافراز گردان و فرزند شاه مرا دین کسری نباید همی دلم سوی مادر گراید همی که دین مسیحاست آیین اوی نگردیم من از فره و دین اوی مسیحای دیندار اگر کشته شد نه فره جهاندار ازو گشته شد سوی پاک یزدانشد از خاک پاک بلندی گزید او ازین تیره خاک اگر من شوم کشته پس باک نیست که این زهر را هیچ تریاک نیست بگفت این سخن پیش پیروز پیر بپوشید روی هوا را به تیر برفتند گردان لشکر ز جای خروش آمد و ناله کرنای سپهبد چو آتش برانگیخت اسپ بیامد بکردار آذرگشسپ چپ لشکر شاه ایران ببرد به پیش سپه درنماند ایچ گرد فراوان ز گردان لشکر بکشت ازان کار شد رام برزین درشت بفرمود تا تیرباران کنند هوا چون تگرگ بهاران کنند برآمد ده و دار از هر دو سوی ز گردان جنگی پرخاشجوی به گرد اندورن خسته شد نوشزاد بسی کرد ازان پند پیروز یاد بیامد به قلب سپه پر ز گرد تن از تیر خسته رخ از درد زرد چنین گفت پیش دلیران روم که جنگ پدر زار و خوارست و شوم بنالید و گریان سقف را بخواند سخن هر چه بودش به دل در براند بدو گفت کاین روزگار دژم ز من بر من آورد چندین ستم کنون چون به خاک اندر آمد سرم سواری برافکن سوی مادرم بگویش که شد زین جهان نوشزاد سرآمد برو روز بیداد و داد تو را از من مگر دل نداری به رنج که اینست رسم سرای سپنج مرا بهره این بود ازین تیره روز دلم چون شدی شاد و گیتیفروز نزاید بجز مرگ را جانور اگر مرد خواهی غم من مخور سر من ز کشتن پر از دود نیست پدر تبر از من، که خشنود نیست مکن دخمه و تخت و رنج دراز به رسم مسیحا یکی گور ساز نه کافور باید نه مشک و عبیر که من زین جهان خسته رفتم به تیر بگفت این و لبها بههم بر نهاد شد آن نامور شیر دل نوشزاد چو آگاه شد لشکر از مرگ شاه پراگنده گشتند از آن رزمگاه چو بشنید کو کشته شد، پهلوان غریوان به بالین او شد دوان ازان رزمگه کس نکشتند نیز نبودند شاد و نبردند چیز و را کشته دیدند و افکنده خوار سکوبای رومی سرش بر کنار همه رزمگه گشت ازو پر خروش دل رام برزین برآورد جوش ز اسقف بپرسید کز نوشزاد وز اندرزهایش چه دای به یاد چنین داد پاسخ که جز مادرش برهنه نباید که بیند سرش تن خویش چون دید خسته به تیر ستودان نفرمود و مشک و عبیر به رسم مسیحا کنون مادرش کفن سازد و گور و پوشد برش نه افسر نه دیبای رومی نه تخت چو از بندگان دید تاریک بخت کنون جان او با مسیحا یکسیت همانست کاین کشته بردار نیست مسیحی به شهر اندرون هر که بود نماندند رخسارگان ناشخود خروش آمد از شهر و هر مرد و زن که بودند یکسر شدند انجمن که شد شهریاری دلیر و جوان دل و دیده شاه نوشیروان به تابوت ازان دشت برداشتند سه فرسنگ بر دست بگذاشتند ازان پس دو استر به زیر اندرش همی برد تا پیش آن مادرش چو آگاه شد زان سخن مادرش به خاک اندر آمد سر و افسرش ز پرده برهنه بیامد به راه برو انجمن گشت بازارگاه سراپرده ای گردش اندر زدند جهانی همه خاک بر سر زدند به خاکش سپردند و شد نوشزاد ز باد آمد و ناگهان شد به باد همه گندشاپور گریان شدند ز درد دل شاه بریان شدند چه پیچی همی خیره در برد آز چو دانی که ایدر نمانی دراز گذرجوی و چندین جهان را مجوی گلش زهر دارد به خیره مبوی مگردان سر از دین و از راستی که خشم خدا آورد کاستی چنین گفت دین آور تازیان که خشم پدر جانت آرد زیاد پدر کز پسر هیچ ناخشندست بدان کان پسر تخم و یار بدست میازار هرگز روان پدر اگر چند ازو رنجت آید به سر چو ایمن شوی دل زعم بازکش مزن بر دلت بر ز تیمار تش هوا را مده چیرگی بر خرد چنان کن تو هر کار کاندر خورد به دانش همیشه نگهدار دین که بر جانت از دین بود آفرین خواب دیدن انوشیروان وتعبیر آن بوسیله بزرگمهر چون انوشیروان به پایتخت باز آمد خوابی دید که خوابگزاران از تعبیر آن درماندند. اما در این میان کودکی بنام بزرگمهر را به نزدش آوردند و او توانست، خواب شاه را اینگونه تفسیر نماید مبنی بر اینکه در حرم سرای شاه مردی در جامه زنانه زندگی می کند. بنابراین انوشیروان پس از جستجو، غلامی را در جامه زنانه یافت ، و دستور داد تاوی را بردار کشند. و بدین ترتیب بزرگمهر در دستگاه شاه منزلتی فراوان یافت. کنون در سخنهای بوزرجمهر یکی تازه تر بر گشایم چهر نگر خواب را بیهده نشمری یکی بهر دانش ز پیغمبری بویژه که شاه جهان بیندش روان درخشنده بگزیندش ستاره زند رای با چرخ وماه سخنها پراکنده گردد به راه روانهای روشن ببیند به خواب همه بودنیها چو آتش در آب شبی خفته بد شاه نوشیروان خردمند و بیدار و دولت جوان چنان دید در خواب کز پیش تخت برستی یکی خسروانی درخت شهنشاه را دل بیاراستی می و رود و رامشگرن خواستی آیا وی بر آن گاه آرام و ناز نشستی یکی تیزدندان گراز نشستی و می خوردن آراستی می از جام نوشیران خواستی چو خورشید بزرد سر از برج گاو ز هر سو برآمد خروش چکاو نشست از پر تخت خسرو دژم ازان خواب گشته دلش پر ز غم گزارنده خواب را خواندند ردان را بر گاه بنشاندند بگفت آن کجا دید در خواب شاه بدان موبدان نماینده راه گزارنده خواب پاسخ نداد کز آن داستانش نبد ایچ باد به نادانی آن کس که خستو شود ز دام نکوهش به یک سو شود ز داننده چون شاه پاسخ نیافت پراندیشه دل سوی چاره شتافت فرستاد بر هر سویی موبدی جهانجوی و بیداردل بخردی یک بدره با هر یکی بار کرد به برگشتن امید بسیار کرد به هر بدره ای در درم ده هزار بدان تا کنند از جهان خواستار گزارنده خواب و دانا کسی به هر دانشی راه جسته بسی که بگزارد او خواب شاه جهان نهفته برآرد ز بند نهان یکی بده آگنده او را دهند سپاسی به شاه جهان بر نهند به هر سو بشد موبدی کاردان سواری هشیوار و بسیار دان یکی از ردان نامش آزادسرو ز درگاه خسرو بیامد به مرو برآمد همی گرد مرو و بجست یکی موبدی دید با زند و است همی کودکان را بیاموخت زند به تندی و خسم و با بانگ بلند یکی ودکی مهتر اندر برش پژوهنده زند و استا سرش همی خواندندیش بوزرجمهر نهاده بر آن دفتر از مهر چهر عنان را بپیچید موبد زه راه بیامد بپرسید از خواب شاه نویسنده گفت این نه کار منست ز هر دانشی زند یار منست بیاموزم این کودکان را همی برون زین نیارم زدن خود دمی ز موبد چو بشنید بوزرجمهر بدو داد گوش و برافروخت چهر به استاد گفت این شکار منست گزاریدن خواب کار منست یکی بانگ بر زد برو مرد است که تو دفتر خویش کردی درست؟ که باد باد گردن برافراختی ؟ گزاریدن خواب را ساختی؟ فرستاده گفت ای خردمندمرد مگر، داند او، گردخواری مگرد مگر بخت این کودک افروخته ست ز تونی که از دولت آموخته ست غمی شد ز بوزرجمهر اوستاد بگوی آنچه داری، بدو گفت، یاد نگویم من این، گفت، جز پیش شاه بدانگه که بنشاندم پیش گاه به دادش فرستاده اسپ و درم دگر هر چه بایستش از بیش و کم برفتند هر دو برابر ز مرو خرامان چو در زیر گلبن تذرو چنان هم گرازان و گویان ز شاه ز فرمان و از فر و از تاج و گاه رسیدند جایی کجا آب بود چو هنگامه خوردن و خواب بود به زیر درختی فرود آمدند چو چیزی بخوردند و خواب بود بخفت اندران سایه بوزرجمهر یکی چادر اندر کشیده به چهر هنوز آن گرانمایه بیدار بود که با او به راه اندرون یار بود نگه کرد پیشش یکی مار دید که آن چادر از خفته اندر کشید ز سر تا بپایش ببویید سخت شد از پیش او برفراز درخت چو مار سه بر سر دار شد سر کودک از خواب بیدار شد چو آن اژدها شورش او بدید بدان شاخ تاریک شد تاپدید فرستاده اندر شگفتی بماند فراوان بدو نام یزدان بخواند به دل گفت کاین کودک هوشمند به جایی رسد در بزرگی بلند وزان بیشه پویان به راه آمدند خرامن به نزدیک شاه آمدند فرستاده از پیش کودک برفت بر تخت کسری خرامید تفت بدو گفت کای شاه نوشیروان که بادات همواره بخت جوان برفتم ز درگاه شاهی به مرو بگشتم چو اندر گلستان تذور ز فرهنگیان کودکی یافتم بیاوردم و تیز بشتافتم بگفت آن سخت کز لب وی شنید ز مار سیاه آن شگفتی که دید جهاندار کسری ورا پیش خواند وزان خواب چندی سخنها براند چو بشنید کودک ز نوشیروان سرش پر سخن گشت و گویا زبان چنین داد پاسخ که در خان تو میان بتان شبستان تو یکی مرد برناست کز خویشتن به آرایش جامع کرده ست زن ز بیگانه پردخت کن جایگاه بدین رای ما تا نیابند راه بفرمای تا پیش تو بگذرند پی خویشتن بر زمین بشمرند بپسم ازان ناسزای دلیر کهچو اندر آمد به بالین شیر نهان تو با کردگار جهان بود راست تاخوب دیدی نهان ز بیگانه ایوانش پردخت کرد در کاخ شاهنشهی سخت کرد زنان شبستان آن شهریار برفتند پر بودی و رنگ و نگار سمبوی خوبان با ناز و شرم همه پیش کسری برفتند نرم ندیدند ازینسان کسی در میان برآشفت کسری چو شیر ژیان گزارنده گفت این نهان در خورست غلامی میان زنان اندرست برهنه دگر باره بگذارشان به ژرفی نگه دار بازارشان بفرمود تا خادمان را که زود بتان را سراسر بیاورد چو دود چنین گفت رفتم به افزون کنید رخ از چادر شرم بیرون کنید دگر باره بر پیش بگذاشتند همی خواب را خیره پنداشتند غلامی پدید آمد اندر میان به بالا چو سرو و به چهر کیان تنش لرز لرزان بکردار بید دل از جان شیرین شده ناامید کنیزک بدان حجره هفتاد بود که هر یک به تن سرو آزاد بود یکی دختر مهتر چاج بود به بالای سرو و به رخ عاج بود غلام سمنپیکر مشکبوی به خان پدر مهربان بدو بدوی بسان یکی برده در پیش اوی به هر جا که رفتی بدی خویش اوی بپرسید ازو شاه کاین مرد کیست کسی کو چنین بنده پرورد کیست چنین پرگزندی دلیر و جوان میان شبستان نوشیروان چنین گفت زن کو زمن کهترست جوانست و با من ز یک مادرست پدرمان جدا مادر ما یکیست ازو بر تن من ز بد راه نیست چنین جامعه پوشید کز شرم شاه نیارست کردن به رویش نگاه برادر که از تو بپوشید روی ز شرم تو بود این بهانه مجوی برو پر ز چین کرد نوشیروان شگفت آمدش کار هر دو جوان بدو شاه گفت ای سگ خاکسار بیالود از تو نژاد و تبار برآشفت ازان پس به دژخیم گفت که این هر دو را خاک باید نهفت کشنده ببرد آندوتن رادوان پس پرده شاه نوشیروان برآویختشان در شبستان شاه بدان تا دگر کس نجوید گناه گزارنده‌ خواب را بدره داد ز اسپ و زپوشیدنی بهره داد فرو ماند از دانش او شگفت ز گفتارش اندیشه ها برگرفت نیشتند نامش به دیوان شاه بر موبدان نماینده را فروزنده شد کار بوزرجمهر بدو چهر بنمود گردان سپهر همی روز روزش فزون بود بخت بدو شادمان شد دل شاه سخت دل شاه کسری پر از داد بود به دانش دل و مغزش آباد بود به درگاه بر موبدان داشتی ز هر دانشی بخردان داشتی همیشه سخنگوی هفتاد مرد به درگاه بودی به خواب و به خورد هر آنکه پردخت گشتی ز کار ز داد و دهش وز می وکارزار ز هر موبدی نو سخن خواستی دلش را به دانش بیاراستی بدانگه که نو بود بوزرجمهر سراینده و زیرکو خوبچهر چنان بد کز آن نامور موبدان ستاره شناسان و هم بخردان به دانش ازیشان همه برگذشت بر آن فیلسوفان سرافراز گشت بهراز ستاره چنو کسی نبود ز راه پزشکی ز کس پس نبود به تدبیر و آرایش و رای نیک ازو بود گفتار هر جای نیک داستان مهبود وزیر انوشیروان و کشته شدن او و پسرانش به افسون زروان یهودی: مدتی پس از آن ماجرای مهبود پیش آمد که فرزانه‌ای خردمندبود و به نیرنگ زروان، انوشیروان او و دو فرزندش را کشت ولی بعداً به بی گناهی آنان وقوف یافت و زروان وجهودی را که در این کار گناهکار بودند، هلاک کرد. پیرامون نیرنگی که زروان بکار بست فردوسی چنین روایت می کند: انوشیروان وزیری به نام مهبود داشت، که بسیار پاک نهاد بود و انوشیروان تنها از دست وی غذا می خورد و این مسئله باعث حسادت زروان شده بود. اتفاقاً روزی جهودی از زروان مبلغی وام خواست و بدین مناسبت با زروان آمد و شد پیدا نمود. وی که جادویی مخصوص می دانست، به زروان گفت که می تواند، با مسموم کردن خورش شاه که همراه با شیر بود به مهبود آسیب برساند. روزی که دو فرزند مهبود خورش را از خانه می آوردند جهود با افسون آن خورشها را فاسد کرد. هنگامی که خورش برای خوردن شاه مهیا شد. زروان نزد شاه رفت و گفت: خورشگر زهر در شر ریخته است. کسری به دو جوان نگریست و آنان با اطمینان از آن شیر و شهد خوردند و در دم جان دادند، شاه سپس دستور قتل مهبود را داد. اما بعدها به نیرنگ زروان پی برد و از کرده خود پشیمان گشت، و رزوان و مرد جهود هر دو را بکشت. برین داستان بر سخن ساختم به مهبود دستور پرداختم میاسای از آموختن یک زمان ز دانش میفکن دل اندر گمان چو گویی که کام خرد توختم همه هر چه بایستم آموختم یکی نغز بازی کند روزگار که بنشاندت پیش آموزگار ز دهقان کنون بشنو این داستان که بر خواند از گفته باستان چنین گفت موبد که بر تخت عاج چو کسری کسی نیز ننهاد تاج به رزم به بزم و به پرهیر و داد چنو کس ز شاهان ندارد به یاد ز دانندگان دانش آموختی دلش را ز دانش برافروختی خور و خواب با موبدان خواستی همان دل به دانش بیاراستی برو چون روان شد، به دانش، سخن تو ز آموختن هیچ سستی مکن ندانی چو گویی که دانا شدم به هر آرزو بر توانا شدم (چنان دادن که نادانترین کس تویی چو گفتار دانندگان نشنوی) چو این داستان بشنوی یادگیر ز گفتار گوینده دهقان پیر بپرسیدم از روزگار کهن ز نوشیروان یاد کرد این سخن که او را یکی پاک دستور بود که بیدار دل بود و گنجور بود دلی پر خرد داشتع و رای درست ز گیتی جز از نیکنامی نجست که مهبود بد نام آن پاک مغز روان و دلش پر زگفتار نغز دو فرزند بودش چو خرم بهار همیشه پرستنده شهریار شهنشاه چون زمزم آراستی وگر برسم موبدان خواستی نخوردی جز از دست مهبود چیز هم ایمن بدی زان دو فرزند نیز خورشخانه در خان او داشتی تن خویش مهمان او داشتی دو فرزند او نامور پارسا خورش آوریدند زی پادشا ز مهبود بر در بزرگان ز رشک همی ریختندی به رخ بر سرشک یکی نامور بود زروان به نام که او را بدی بر در شاه کام کهن بود و هم حاجب شاه بود فروزنده برم و درگاه بود ز مهبود و از هر دو فرزند اوی همه ساله بودی پر از آب روی همی ساختی تا سر پادشا کند تیز در کار آن پارسا به بد گفت ایشان ندید ایچ راه که کردی پر آزار ازو جان شاه خردمند ازان خود کی آگاه بود که او را به درگاه بدخواه بود زگفتار و کردار آن شوخ مرد نشد هیچ مهبود را روی زرد چنان بد که یکروز مردی جهود ز زروان درم خواست از بهر سود شد آمد بیفزود نزدیک اوی برآمیخت با جان تاریک اوی چو با حاجب شاه گستاخ شد پرستنده خسروی کاخ شد ز افسون سخن گفت روزی نهان ز درگاه و از شهریار جهان ز نیرنگو از تنبل و جادویی ز کردار کژی و از بدخویی چو زروان به گفتار مرد جهود نگه کرد و راز فسونش شنود بدو راز بگشاد و گفت این سخن بجز پیش من آشکارا مکن یکی جاودیی بایدت ساختن زمانه ز مهبود پرداختن که او را برزگی به جایی رسید که پای زمانه بخواهد کشید به گیتی ندارد کسی را به کس تو گویی که نوشیروانست و بس جز از دست فرزند مهبود چیز خورشها نخواهد جهاندار نیز شده ست از نوازش چنان برمنش که هزمان ببوسد فلک دامنش چنین داد پاسخ به زروان جهود کزین داوری غم نباید فزود جو برسم بیگیرد جهاندار شاه خورشها ببین تا چه آرد به راه نگر تا بود هیچ شیر اندروی پذیره شوش خوردنیها به بوی همان بس که من شیر بینم زدور نه مهبود بینی تو زنده نه پور وگر زو خورد بیگمان روی و سنگ بریزد همان در زمان بی درنگ نگه کرد زروان به گفتار اوی دلش تازه تر شد ز دیدار اوی نرفتی به درگاه بی آن جهود خور و شادی و راز بی او نبود چنین تا بر آمد برین چند گاه بدآموز پویان به درگاه شاه دو فرزند مهبود هر بامداد خرامان شدندی به درگاه شاه پس پرده نامور کد خدای زنی بود پاکیره و پاکرای که چون شاه کسری خورش خواستی یکی خوان زرین بیاراستی سه کاسه نهادی برو از گهر به دستار زربفت پوشیده سر ز دست دو فرزند آن ارجمند رسیدی به نزدیک شاه بلند خورشها ز شهد و ز شیر و گلاب بخوردی و آرابستی جای خواب چنان بد که یکروز هر دو جوان ببردند خوان نزد نوشیروان به سر


دسته‌بندی نشده

سایت ما حاوی حجم عظیمی از مقالات دانشگاهی است . فقط بخشی از آن در این صفحه درج شده شما می توانید از گزینه جستجو متن های دیگری از این موضوع را ببینید 

کلمه کلیدی را وارد کنید :

دسته بندی: دسته‌بندی نشده

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مطالب مرتبط

دسته‌بندی نشده

3 (1140)

واژه «شطرنج»تلفظ فارسی «چاتورانگا » است کلمه ای که در زبان سانسکریت برای نام گذاری این بازی به کار برده می شود،جایی که معمولاً از آن به عنوان نخستین زادگاه این بازی یاد می شود. اگر ادامه مطلب…

دسته‌بندی نشده

3 (1141)

بررسی تاریخ شناخت تاریخچه و علل پیدایش شهر شهر نیشابور مانند سایر شهرهای استان خراسان جزء اولین مراکز مسکونی است که اقوام آریایی پس از ورود به ایران در آن سکنی گزیدند. خراسان قدیم به ادامه مطلب…

دسته‌بندی نشده

3 (1142)

بنام خدا سازمان صنایع کوچک و شهرکهای صنعتی ایران شرکت شهرکهای صنعتی مازندران معاونت صنایع کوچک طرح امکان سنجی "پارچه بافی" پاییز 85 فهرست مطالب فصل اول بررسی بازار مطالعه و شناخت محصول...............................................................................................................................4 عوامل موثردر ادامه مطلب…

background